نویسنده‌ی واقع‌گرا جهانی می‌سازد که عادی است، از حواس خواننده توقع اضافی ندارد، پس داستان واقع‌گرا خاطره‌ای فرضی می‌شود از یک انسان فرضی در یک زمان-مکان متعارف و خالی از ابهام. نتیجه شاید داستانی محشر بشود، شاید دژاوویی که یادآوری‌اش به ظن مخاطب مفید باشد، شاید هم داستانی کسل‌کننده و تکراری. چرا که واقعیت در اکثر اوقات کسل‌کننده و تکراری است. این که خورشید تمام داستان‌های واقع‌گرا به یک روش از مشرق به مغرب طلوع می‌کنند و تمام تاملات نویسنده در یک محیط کم‌خطر و تجربه‌شده آزموده می‌شود، شاید ضعف این داستان‌ها باشد. ضعفی که باعث شد بعضی نویسنده‌ها ترجیح بدهند به واقعیت مقید نباشند. اما تمام دعوا درست از همان‌جا شروع می‌شود که قرار باشد به واقعیت وفادار نباشیم.

بیشتر بخوانید