زود می‌فهمیم که درست در زمان شیوع بیماری و حمله‌ی زامبی‌ها، در زندان هم جنگ داخلی به راه افتاده و این جامعه‌ی کوچک حتی قبل از جامعه‌ی اصلی فروپاشیده. به همین ترتیب جایی که در برخوردهای اول به نظر ریک، معدن طلا به نظر می‌رسید، به مکانی غم‌زده و افسرده تبدیل می‌شود که در آن قتل‌های زنجیره‌ای (در کمیک)، خودکشی و انواع دیگر نافرمانی‌های مدنی رخ می‌دهد.
همین تضاد وقتی بیشتر به چشم می‌آید که آژیر زندان ناخودآگاه به کار می‌افتد و زامبی‌ها با شنیدن صدا به سمت زندان حمله‌ور می‌شوند. انگار که این بار بقایای بشریت در حکم زندانی باشند و زامبی‌ها در رل زندان‌بانانی خشن ولی وظیفه‌شناس فرو رفته باشند که سرسختانه اجازه‌ی خروج نمی‌دهند. هر چند که تلاش‌هایی برای تطبیق فضای زندان با واقعیت دنیای جدید صورت می‌گیرد (دروازه‌ مستحکم‌تر می‌شود، آشپرخانه و باغچه و مرغداری و خوکدانی اضافه می‌شود) ولی کافی نیستند و نهایتا زندان از پا می‌افتد، حتی قبل‌ از این که شخصیت گاورنر با تانک به سمت حصارهای سستش حمله‌ور گردد.

بیشتر بخوانید