همیشه مادربزرگ‌ها آخر قصه‌ها را این‌طور تمام می‌کردند:
بالا رفتیم ماست بود،قصه‌ی ما راست بود؛ پایین اومدیم دوغ بود، قصه ی ما دروغ بود…
و ما در همان کودکی هم متوجه این تناقض عظیم می‌شدیم. که در قصه‌ی او غرق بشویم و از گرگ بترسیم و به گوسفند عشق بورزیم، یا که مدام زمزمه کنیم که «این فقط قصه‌ است» و فقط از خود روایت و بالا و پایین رفتن تن صدای راوی لذت ببریم.
حال که بزرگ شدیم همچنان از خود می‌پرسیم که:
آیا هیچ قصه ی راستی وجود دارد؟
آیا راست بودن قصه‌ها اصلاً اهمیت دارد؟

بیشتر بخوانید