در آن زمانی که حکومت توتالیتر نازی‌ها هنوز پا برجا بود فکرش را نمی‌کردید که هرگز دوباره طعم آزادی را بچشید. آزادی برایتان یک رویا شده بود که تنها در مالیخولیایی‌ترین خوابهایتان می‌توانستید تنها لحظه‌ای سیمای زیبایش را ببینید. ابداً به ذهنتان نمی‌رسید که در سال ۱۹۴۵ جنگ جهانی دوم هم تمام شود و نازی‌ها را با خودش به زیر بکشد. برایتان شکنجه دائمی شده بود و نزدیک‌ترین احتمالی که برای مرگتان به ذهنتان می‌رسید مرگ از گرسنگی یا مرگ زیر کتک نازی‌ها بود، و یا شاید اتاق‌های گاز. اما بالاخره حمله‌های متفقین، مهم‌ترین‌هایشان انگلیس و آمریکا و فرانسه، شکنجه‌گرهایتان و ارباب‌هایتان را سرنگون کردند و شما ماندید با زخم‌های عمیق روانیتان. حالا شمایی که جزو دسته‌ی زندانیان امتیازدار یا کاپو بودید، برایتان زندگی به عنوان معدود بازماندگان خشونت ضدِ نژاد سامی، جهنم شد و کم کم شروع کردید به سوال کردن که اصلاً چرا همبندهایم را به کشتن دادم و با این بار گناه چطور قرار است زندگی کنم؟

بیشتر بخوانید