بسیاری از ما خویشاوندان سالخورده ای داشته‌ایم که ما همیشه او را می‌شناختیم اما او از یکروزی به بعد گهگداری ما را نمی‌شناخته است. این قطعا یک کابوس است که خاطراتی باشد که فقط ما به یادشان بیاوریم ولی اگر برای خودمان هم چنین اتفاقی بیفتد چه؟ اگر بدانیم که در حال ابتلا به آلزایمر هستیم چه رفتاری از خودمان نشان خواهیم داد؟ چه حسی خواهیم داشت؟
یک نقاش بریتانیایی که در سال هزار و نهصد و نود و پنج دچار این عارضه می‌شود، بارها و بارها سعی می‌کند تا چهره‌ی خود را به خاطر بیاورد و سلف پرتره بکشد. در طول سالیان مختلف جزئیات کمتری به خاطرش می‌آید تا آن جا که دیگر هاله‌ای محو از چهره‌اش در ذهن مانده. هاله‌ای که در نهایت چیزی به جز سیاهی نیست. نقاشی‌های پر از عصبانیت و خشم او نسبت به خودش. خشمی ناشی از به خاطر نیاوردن چهره‌ای که هر روز و هر روز دیده بود.
با هم نقاشی های ویلیام اوتر مولن را می‌بینیم. نقاشی‌هایی که اهمیت اصلی آن حضور ترس و خشم و افسردگی ناشی از آلزایمر اوست. ما نمی‌دانیم افت کیفیت نقاشی ها به دلیل فراموشی مهارت‌های نقاشی‌ست یا فراموشی چهره‌ی خودش. اما فرقی نمی‌کند. در هر صورت ما شاهدیم که هشیاری مولن چگونه بدون خداحافظی –قدم به قدم- او را ترک کرده است.

بیشتر بخوانید